شیخ محمود حلبی: ما قصد نداریم با این بابا[شاه] دربیفتیم
در موقعی كه با انجمن تبلیغات كار میكردم واقع امر این است كه چنگی به دل نمیزد. اما جریان این انجمن دیدم كه یك انجمن حجتیهای در آنجا مخفیانه تشكیل میشود، یك نفر گفت در این انجمن شركت كنید خیلی خوب است و فلان است مبارزه با بهائیت است. من در این اواخر رفتم به این انجمن، در آنجا كه رفتیم اشخاصی در رأس این انجمن بودند یكی آقای سماورسازی بود آقای عتباتی. عدهای بودند در آنجا شركت میكردند بعد من هم یكی از آنها بودم در آنجا رفتم. من گاهگاهی هم یك شعرهایی آنجا برای بچهها میخواندم. شعرهای من هم همهی آنها حالت انقلابی داشت و به سختی با رژیم مخالف بود. یك سفری آقای شیخ محمود حلبی كه در رأس انجمن بود به سبزوار آمد. یك شب در منزل حاج آقا فخر یكی از علمای سبزوار بود. در منزل ایشان من یك شعر خواندم در رابطه با حضرت امام زمان (عج). ایشان خوششان آمد و بسیار تعریف كردند و گفت: ما فردا میخواهیم برویم نیشابور، با ما به نیشابور بیایید. بعد ما بلند شدیم روز دیگر نیشابور رفتیم، در نیشابور در خانهی مجللی از ما پذیرایی كردند. به نظر من سه اتاق بود كه اینها پر از جمعیت بود و من در آنجا یك شعری خواندم كه این شعر دقیقاً حمله به دستگاه سلطنت بود.
بسته دارد لب من دشمن تردامن/رازها دانم در پرده و نتوانم
بس كه در پرده سخن گفتم و كس نشنود/یا سخن سازم آن سان كه پسندد خصم
تا بر دوست نگویم سخن از دشمن/پرده برداشتن از راز نهانی من
خود همان به كه زگفتار شوم الكن/از گل و باده و از سادهی سیمین تن
این قصیده را تا آخر خواندم؛ بعد كه این شعر را كه بسیار طولانی بود خواندم و نشسته بودم یك قندانی پیش من بود آقای حلبی اشاره كرد كه آقا حمید آن قندان را اینجا بیاورید. من قندان را برداشتم بردم جلوی ایشان گذاشتم و در گوش من گفت ما بنا نداریم با این بابا در بیفتیم، من واقعاً سرد شدم. چون من آخر آن به سلطنت و مسائل اشاره كرده بودم، آمدم نشستم، به این فكر افتادم خیر این انجمن جای من نیست، من اسلام را منهای سیاست نمیتوانم بپذیرم. اسلامی كه من مطالعه كرده بودم، و صحنههایی را كه دقیقاً به آن توجه كرده بودم كه یكی از صحنههایش كربلا، یا قبلش ضربت خوردن حضرت امیر، زندگی حضرت علی(ع) بود كه اینها را مطالعه كرده بودم گاهی سری به نهجالبلاغه زده بودم و یا فرمایشات حضرت امام حسین(ع) و آن شعر معروف كه حضرت امام حسین(ع) رجز میخواندند، وقتی اینها را مقایسه میكردم دیدم خیر، ما را دارند به یك جایی میكشانند كه اسم ما مسلمان باشد، رسماً هر بلایی سر ما آمد تحمل كنیم. تصادفاً من از آنها كنارهگیری كردم و در مجامعشان شركت نمیكردم. این را هم عرض كنم كه در بسیاری از جلساتی كه اینها به عنوان مبارزه و معارضه با بهائیت راه میانداختند خبری نبود. در اطراف سبزوار كه چند جایی بود تعداد كمی از روستائیان بهایی شده بودند، ولی تعداد آنان از میزان انگشتان دست تجاوز نمیكرد.
بعد از اینكه من منتقل شدم به تهران، فردی به نام «قندی» به من تلفن زد كه ما امشب در فلان جا دعوت داریم، انجمنی آنجا تشكیل میشود ـ خیال میكرد كه من هنوز هم عضو انجمن هستم ـ گفتم باشد من میآیم. جلسه در زعفرانیه در یكی از خانهها بود. من بلند شدم رفتم، ببینم این جا چه خبر است. این جا مثل سبزوار و نیشابور است یا خیر؟ وقتی كه به آن مجلس وارد شدم ارزیابی كه نسبت به فرشهای آن جا كردم، دیدم كه آن موقع میلیونها تومان فرش آنجا پهن كردهاند. یك ساختمان پر از فرشهای پرقیمت و پر از جمعیت هم بود و خوب انجمن حجتیه است. من در دلم این شد كه به خدا قسم امام زمان پای خود را در این خانه نخواهد گذاشت. آخرین جلسهای بود كه دیگر من به انجمن حجتیه رفتم. قبلاً در سبزوار هم به این نتیجه رسیده بودم كه این انجمن به درد ما نمیخورد. دیگر آنجا نرفتم.